|
زندگی برخلاف آرزوهایم گذشت
|
توبه می کنم دیگر کسی را دوست نداشته باشم حتی به قیمت سنگ شدن توبه می کنم دیگر برای کسی اشک نریزم حتی اگر فصل چشمانم برای همیشه زمستان شود چشمانم را می بندم توبه می کنم دیگر دلم برایت تنگ نشود حتی چند لحظه!قول می دهم نامت را بر زبان نمی آورم لبهایم را می دوزم توبه می کنم دیگر عاشق نشوم قلبم را دور می اندارم برای همیشه و به کویر تنهایی سلام می کنم [ جمعه بیست و یکم مرداد 1390 ] [ 12:12 ] [ گلبرگ ]
[ ]
امشب بر شانه های دلم کوله باری سنگینی می کند کوله باری پُرِاز دلتنگی دلتنگی های کهنه و تازه یکی از سال های ویران، سخنی می گوید دیگری از ماه های خسته و رفته آن یکی از شب یلدایی که گذشت و یکی، از لحظه هایی که در بیهودگی ها
غرق شد… روحم ولی در پی دلتنگی ِ دیگر می گریزد از همه دلتنگی ها با پرهای شکسته باز سوی آسمان ها می رود می رود سوی ( ناشناختنی ) شاید اینبار درآن اوج به معبودش رسد… [ جمعه بیست و یکم مرداد 1390 ] [ 12:8 ] [ گلبرگ ]
[ ]
گفته بودی، از غرورم، از سکوتم، خسته ای
[ جمعه بیست و یکم مرداد 1390 ] [ 12:6 ] [ گلبرگ ]
[ ]
خداحافظ… [ جمعه بیست و یکم مرداد 1390 ] [ 12:4 ] [ گلبرگ ]
[ ]
هنگام رفتن [ جمعه بیست و یکم مرداد 1390 ] [ 11:59 ] [ گلبرگ ]
[ ]
وقتی تو با من نیستی از من چه می ماند غیر از خیالی خسته از تکرار تنهایی [ جمعه بیست و یکم مرداد 1390 ] [ 11:58 ] [ گلبرگ ]
[ ]
حالا که دست هایت چتر نمی شوند [ جمعه بیست و یکم مرداد 1390 ] [ 11:56 ] [ گلبرگ ]
[ ]
میخواهی بروی؟ خب برو… انتظار مرا وحشتی نیست شبهای بی قراری را هیچ وقت پایانی نخواهد بود برو… برای چه ایستاده ایی؟ به جان سپردن کدامین احساس لبخند میزنی؟ برو.. تردید نکن نفس های آخر است نترس برو… احساسم اگر نمیرد ..بی شک ما بقی روزهای بودنش را بر روی صندلی چرخدار بی تفاوتی خواهد نشست برو… یک احساس فلج تهدیدی برای رفتنت نخواهد بود پس راحت برو مسافری در راه انتظارت را میکشد طفلک چه میداند که روحش سلاخی خواهد شد برو… فقط برو….. [ جمعه بیست و یکم مرداد 1390 ] [ 11:54 ] [ گلبرگ ]
[ ]
هربار که صدایت را می شونم شوق می گیرتم و باز بیشتر به تو فکر می کنم خدای آسمان شده ای برای من و من تورا پرستش می کنم و سر به بارگاه تو فرود می آورم از تو ، تورا می خواهم خدای آسمانها خود را به من ببخش برای من باش . [ جمعه بیست و یکم مرداد 1390 ] [ 11:52 ] [ گلبرگ ]
[ ]
در خاطره ام … هرگز نیست آنچه در آینه ی چشم تو معنا شده است ! غم من راز خموش صدف دیده ی توست !!! که ندارد پر و بالی و نداند گذری … غم من شعله ی لرزان دل خسته ی توست !!! [ جمعه بیست و یکم مرداد 1390 ] [ 11:50 ] [ گلبرگ ]
[ ]
این بار مینویسمت… ” تو ” را میان اصطحکاک مداد و کاغذ گیر خواهم انداخت شاید اینگونه بشود تو را ” تجربه ” کرد…!!! [ جمعه بیست و یکم مرداد 1390 ] [ 11:48 ] [ گلبرگ ]
[ ]
اشکهای من از غصه نیست فقط… اما… تو این را باور نکن… غصه از اشکهای من میبارد…! [ جمعه بیست و یکم مرداد 1390 ] [ 11:47 ] [ گلبرگ ]
[ ]
باید فراموشت کنم چندیست تمرین می کنم من می توانم می شود آرام تلقین می کنم کم کم ز یادم میروی این روزگار و رسم اوست این جمله را با تلخیش صد بار تضمین می کنم. [ شنبه پانزدهم مرداد 1390 ] [ 14:8 ] [ گلبرگ ]
[ ]
راه كه مي روم مدام بر مي گردم پشت سرم را نگاه مي كنم ديوانه نيستم خنجر از پشت خورده ام [ سه شنبه یازدهم مرداد 1390 ] [ 14:55 ] [ گلبرگ ]
[ ]
من شیفته ی میزهای کوچک کافه ای هستم... که بهانه نزدیک تر نشستن مان می شود... و من ... روبه روی تو ... می توانم تمام شعر های نگفته دنیا را یک جا بگویم !............! [ سه شنبه یازدهم مرداد 1390 ] [ 14:54 ] [ گلبرگ ]
[ ]
وقتي دير مي آيي ؛ دلم هزار جا نمي رود يک جا مي رود آن هم ... خانه ي رقيبـــ ــ ـ !! [ سه شنبه یازدهم مرداد 1390 ] [ 14:53 ] [ گلبرگ ]
[ ]
چه کنم دست خودم نیست که عاشق شده ام روز و شب محو تماشای شقـایق شده ام دیگر از عقربـه و ثانیـه ها بیزارم چه کنم مضحکه ی چشم دقایق شده ام [ یکشنبه نهم مرداد 1390 ] [ 11:12 ] [ گلبرگ ]
[ ]
چون خیالت همه شب مونس و دمساز من است شرم دارم که شکایت بکنم از تنهایی . . .
[ یکشنبه نهم مرداد 1390 ] [ 11:10 ] [ گلبرگ ]
[ ]
نذار تا گم کنم راهو میون این همه فانوس تو که خورشید من باشی نمیشم طعمه ی کابوس [ یکشنبه نهم مرداد 1390 ] [ 10:53 ] [ گلبرگ ]
[ ]
عاقبت خط جاده پایان یافت من رسیده ز ره غبار آلود تشنه بر چشمه ره نبرد و دریغ شهر من گور آرزویم بود [ یکشنبه نهم مرداد 1390 ] [ 10:49 ] [ گلبرگ ]
[ ]
وقتی از غربت ایام دلـــــم میگیرد مرغ امید من از شدت غم میمیرد دل به رویای خوش خاطره ها میبندم بازهم خاطر تو دســت مرا میگیرد [ دوشنبه سوم مرداد 1390 ] [ 10:43 ] [ گلبرگ ]
[ ]
هرگز فراموش نخواهم کرد که برای داشتن تو، دلی را به دریا زدم که از آب، واهمه داشت [ دوشنبه سوم مرداد 1390 ] [ 10:41 ] [ گلبرگ ]
[ ]
سالهاست که معنای این را نفهمیده ام “رفت و آمد” یا “آمد و رفت” ؟ آدمها میروند که برگردند ، یا میآیند که بروند [ دوشنبه سوم مرداد 1390 ] [ 10:39 ] [ گلبرگ ]
[ ]
در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم اصلاً به تو افتاد مسیرم که بمیرم یک قطره ی آبم که در اندیشه ی دریا افتادم و باید بپذیرم که بمیرم [ دوشنبه سوم مرداد 1390 ] [ 10:37 ] [ گلبرگ ]
[ ]
چه می شد اولین روز جـدایی ، برایم تا قیامت شب نمی شد وجود پاک و سرشار از امیدت ، گرفتار سکوت و شب نمی شد [ دوشنبه سوم مرداد 1390 ] [ 10:29 ] [ گلبرگ ]
[ ]
تا دست به قلم میبرم تو تمام واژه ها میشوی . . . با یک واژه من چگونه خط خطی کنم تو را [ دوشنبه سوم مرداد 1390 ] [ 10:28 ] [ گلبرگ ]
[ ]
![]() [ یکشنبه دوم مرداد 1390 ] [ 3:21 ] [ گلبرگ ]
[ ]
قاصدک غم دارم غم آوارگی و در به دری غم تنهایی و خونین جگری قاصدک وای به من ، همه از خویش مرا می رانند همه دیوانه و دیوانه ترم می خوانند مادر من غم هاست مهد وگهواره من ماتم هاست قاصدک در یابم ! روح من عصیان زده و طوفانیست آسمان نگهم بارانیست قاصدک ، غم دارم غم به اندازه سنگینی عالم دارم قاصدک غم دارم غم من صحرا هاست افق تیره او ناپیداست قاصدک ، دیگر از این پس منم و تنهایی و به تنهایی خود در هوس عیسایی و به عیسایی خود منتظر معجزهای غوغایی قاصدک حال گریزش دارم می گریزم به جهانی که در آن پستی نیست پستی و مستی و بد مستی نیست می گریزم به جهانی که مرا ناپیداست !!شاید آن نیز فقط یک رویاست [ یکشنبه دوم مرداد 1390 ] [ 3:20 ] [ گلبرگ ]
[ ]
مرگ من روزی فرا خواهد رسید در بهاری روشن از امواج نور در زمستانی غبار آلودو دور یا خزانی خالی از فریادو شور مرگ من روزی فرا خواهد رسید روزی از این تلخ و شیرین روزها روز پوچی هم چو روزان دگر سایه ای زامروز ها دیروز ها! دیدگانم هم چو دالان های تار گونه هایم هم چو مرمر های سرد ناگهان خوابی مرا خواهد ربود من تهی خواهم شد از فریاد درد می خزند آرام روی دفترم دست هایم فارغ از افسون شعر یاد می آرم که در دستان من روزگاری شعله می زد خون شعر خاک می خواند مرا هر دم به خویش می رسند از ره که در خاکم نهند آه شاید عاشقانم نیمه شب گل به روی گور غم ناکم نهند بعد من ناگاه به یک سو می روند پرده های تیره دنیای من چشم های نا شناسی می خزند روی کاغذ ها و دفتر های من در اتاق کوچکم پا می نهند بعد من با یاد من بیگانه ای در بر آینه می ماند به جای تار مویی نقش دستی شانه ای....... می رهم از خویش و می مانم ز خویش هرچه بر جا مانده ویران می شود روح من چون بادبان قایقی در افق ها دور و پنهان می شود می شتابند از پی هم بی شکیب روز ها و هفته ها و ماه ها چشم تو در انتظار نامه ای خیره می ماند به چشم را ه ها لیک دیگر پیکر سرد مرا می فشارد خاک دامن گیر خاک بی تو دور از ضربه های قلب تو قلب من می پوسد ان جا زیر خاک بعد ها نام مرا باران وباد نرم می شویند از رخسار سنگ گور من گمنام می ماند به راه فارغ از افسانه های نام وننگ. [ یکشنبه دوم مرداد 1390 ] [ 3:19 ] [ گلبرگ ]
[ ]
گفتم دلم میخواد توی برفا قدم بزنیم، گفت : قدم زدن تو ی بارونو بیشتردوس دارم.. توی برف رد پاهات جا میمونه... عابرای دیگه میفهمن از کجااومدی...کجا میری اما بارون باوفاست...آدمو لو نمیده.هروقت خواستی تنها باشی...گم بشی...بری تا اخر دنیا... توی بارون برو. خندیدم... انگار یادش رفته بود... حال وهوای دلم بارونی بود اونروزی که اولین قدماشو توی قلبم برداشت...اما ردپاهاشو تا اخر دنیا واسم جاگذاشت... بارون باوفاست... قدمای اون باوفاتر........ [ یکشنبه دوم مرداد 1390 ] [ 3:18 ] [ گلبرگ ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |